بگذار بگویند شاعرانه است

بگذار بگویند شاعرانه است

همه با هم، از هر گوشه‌ی این جهان پهناور،

با دل‌هایی که زخم‌ها و امیدها را در سکوت خود تجربه کرده‌اند،

به یاد تو هستیم، ای دیار روشن من،

جایی که کوه‌هایت هنوز صدای آزادی را در آغوش باد زمزمه می‌کنند،

و رودهایت، قصه‌ی اشک‌ها و لبخندهای خاموش را آرام با خود می‌برند.

ما با تو می‌اندیشیم، با مردم تو، با صبرهای طولانی و خاموشی‌های سنگینت،

تا صدای دل‌هایمان به هم برسد، و از میان فاصله‌ها، یک حقیقت زاده شود.

بگذار بگویند شاعرانه است!

شاید راهی برای فهم بهتر زندگی، همین نگاه شاعرانه باشد،

نگاهی که در دل واقعیت، معنا را جست‌وجو می‌کند و امید را زنده نگه می‌دارد.

زیرا در ژرفای شعر، حقیقت‌هایی نهفته است که چشم عادی نمی‌بیند،

و در هر واژه، نوری آرام وجود دارد که تاریکی را آرام‌تر می‌کند.

ما هر کدام اگرچه جدا، همچون قطره‌هایی کوچک در پهنه‌ی بی‌کران هستی‌ایم،

اما در کنار هم، دریایی می‌شویم که می‌تواند طوفان‌های سخت را آرام سازد

و دیوارهای بلند سکوت و جدایی را در هم بشکند.

پنجشیر من،

تو تنها نیستی،

در هر قلبی که هنوز امید در آن زنده است،

بخشی از وجود تو جاری است.

از هر زبان و هر اندیشه، یک صدا شکل می‌گیرد،

صدایی از همدلی، از عهد، از فراموش نکردن.

تا مبادا در هیاهوی زمان گم شوی، تا سکوت بر تو غلبه نکند.

پس بیاییم با نگاهی شاعرانه‌تر به واقعیت‌ها بنگریم،

نه برای فرار از حقیقت، بلکه برای فهم عمیق‌تر آن،

زیرا همین نگاه است که می‌تواند تاریکی‌ها را روشن کند،

و امید را همچون نوری آرام در دل کوه‌های خاموش بدواند.

لطف الرحمن شفیق